فراموش كرده بودم كه بودن در بين كساني كه ريشه به حساب مي آيند، چه حس خوبي است.ريشه هايي كه سبب اتصال به گذشته هستند ... اگر هستي نتيجه استواري همان ريشه هاست ... چه ارزشمند هستند ...
از ياد برده بودم آغوش هاي پر مهري كه پذيراي تو هستند ... بي هيچ دليل و واسطه اي ...
از خاطر برده بودم كه بودن در كنارشان و مرور خاطرات مشترك گذشته، چه لذتبخش است...
طعم مهر در دستان پير و جوان، در دلهاي سوگوار ولي مالامال از عشق ...
عطر خانواده اي سنتي، يادگاري از مادربزرگ، جايي كه احترام به بزرگتر هنوز پابرجاست، از زندگي مدرن در آنجا اثري نمي بيني، نشستن بر روي زمين، تكيه دادن بر پشتي، دور سفره اي نشستن كه از اين پنج دري تا انتها گسترده است، ميوه هاي به نخ كشيده شده در زيرزمين،كوزه هاي سفالي پر از ترشي، لواشك و سركه هاي جورواجور، صندوقچه خانم دايي كه اگر بفهمند يواشكي و با همدستي دايي زاده ها به آن سرك كشيده ايد، حتمن نفرين هميشگي را خواهي شنيد كه:" الهي پير شي!"
نه اينترنت، نه ماه*واره ، نه حتي تلويزيوني كه 24 ساعت روشن باشد ... فقط آدمهايي كه همديگر را مي بينند، با هم حرف مي زنند ... نه از دلنوازان و مسافران خبري هست نه از ويكتوريا... نه سياست نه اخبار... به چشمهاي هم نگاه مي كنند و به هم گوش مي دهند...ارتباطي عاطفي و عميق بينشان جاري است...براي هم وقت دارند و براي تو نيز ...
رفته اي براي شريك بودن در غمشان ولي حل مي شوي در حمايت عاطفي شان ...
