تبليغاتX
صبح بخیر

 

 

1st-Paper                             7th-Wool or                  14th-Ivory

2nd-Cotton                                 copper                    15th-Crystal

3rd-Leather                        8th-Bronze                    20th-China

4th-Fruit and                      9th-Pottery                  25th-Silver          

       flowers;                      10th-Tin or                     30th-Pearl

       silk                                       aluminum              35th-Coral

5th-Wood                          11th-Steel                       40th-Ruby

6th-Sugar and                  12th-Linen                      50th-Gold

       Candy;Iron                13th-Lace                       75th-Diamond

 

 

                                                             (from webster's new world)

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام بهمن 1386ساعت 16:20  توسط کتایون   | 

چند وقت پیش با یکی از آشنایان صحبت می کردم که نگران فرزندش بود که در "لیست انتظار" پیوند عضو قرار دارد.

 

دیروز پسرم را برده بودم دکتر ، این آقای دکتر دوازده سال واندی است که با ما آشناست. دکتر پس از مدتها پسرم را می دید واز تغییرات او متعجب.

بهم می گفت: یادته . . .

خلاصه کنم ، رسید به اینجا که گفتم:بچه ها بزرگ می شن ولی فقط مدل درگیری پدر ومادر عوض می شه ، اول همه ش خستگی فیزیکی است ، ولی حالا مدام درگیری فکری و نگرانی و . . .

گفت: آره ، مثلا" همین الان که من اینجا نشسته ام ، نگرانم  که دخترم که توی "لیست انتظار" است ، پرواز می کنه یا نه؟

 

. . . نمی دونم دکتر توی نگاه من چی دید که فوری و دستپاچه گفت:البته ، به طور مثال عرض کردم . . .

 

 

 

با شنیدن کلمه ی "لیست انتظار" ، نا خودآگاه توی ذهنم مقایسه ای صورت گرفت . چقدر شبنم دلش می خوا هد تمام داشته هایش را بدهد تا تنها کیارشش ، از آن لیست به این لیست منتقل شود .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم بهمن 1386ساعت 12:2  توسط کتایون   | 

 

 

.

صبح که از خواب پا می شی ، تصمیم داری از دنده ی راست از جات پاشی ...

به زور لای چشمات را باز می کنی وبه خودت می گی چه روز خوبی ! پرده را کنار میزنی تا خورشید رو ببینی... هرچی می گردی فقط ابر سیاه است... خوب،عیب نداره زمستان است دیگه ، چند وقت دیگه دلت برای همین ابرها تنگ می شه...

 

می ری بچه ها را بیدار کنی ، اول با زبان خوش... با صدای بلند تر... با لحن محکمتر... جنگ سرد بین تو وآنها در می گیره... ولی هیچی نمی توونه امروزت را خراب کنه... بالاخره یک وقتی پا می شن که 5 دقیقه قبل ،زنگ مدرسه ها خورده...

 

کار را تقسیم می کنید، یکی را من می برم مدرسه ، یکی را تو... نمونه آزمایش را هم چون سر راه منه من می برم...

 

توی راه به چهره ی مردم دقیق می شی... بچه مدرسه ایها ،خواب آلود دارن می رن سر کلاس... بزرگترها اخمها شون توی همه... توی این جماعت دنبال یک دل خوش کنک می گردی... آها... یک پیرزن را می بینی که با کفش ورزشی مشغول پیاده رویه... بهش لبخند می زنی،چنان بهت اخم می کنه،انگار عروسش را دیده...

 

جلوی در آزمایشگاه یه بنده خدایی را می بینی که داره دعا می خونه وفوت می کنه به خودش...می خوای دلداریش بدی،ولی از ترس که اینهم یه گوشه دیگه ی روزت را خراب نکنه،از کنارش رد می شی...

 

با لبخند وکلی انرژی ،به اهالی آزمایشگاه سلام می کنی... بعضی ها با زحمت سرشون را بالا می ارن ویکی دو نفر زیر لب جوابت رامی دن...(خدا پدرشون رو بیامرزه!) یکی ازت می پرسه:نمونه است؟از اون دریچه بزار رو شیشه...

 

دریچه را پیدا می کنی... خودش که کوچیکه،پشتش هم انواع واقسام نمونه(سر صبح عجب منظره ی زیبایی،به خودت می گی:ادا در نیار،پس این کارمندای بدبخت چی بگن که باید اول صبحی اینا روبچگلن!)

 

تمام سلولهای مغزت را بکار میگیری تا به هر نکبتی هست،نمونه رو بدون آلوده شدن دستات بزاری روی شیشه...

 

برمی گردی،تو راه دختر یکی از آشناها را می بینی که تازگیها نامزد کرده...با خوشحالی بهش تبریک می گی... یکهو رو ترش می کنه که از کی شنیدید؟...

 

من مطمئنم که امروز،روز خوبیه!!!

 

اومده نیامده میری سراغ اینترنت ، شانسی یک وبلاگ رو انتخاب می کنی برای خواندن...با نویسنده آشنا می شی ،با علاقه شروع به خواندن می کنی که می بینی ای بابا !اینکه ام المصائبه...

 

ولش می کنی،میآی داخل دنیای واقعی،تلویزیون را روشن می کنی...

 Mbc2داره یک خانم خوشگل نشان میدهد...آخی،همین خوبه...یکهو یک جانور عجیب غریب وارد میشه...اییییی،چندش...

 

زنگ آیفون به صدا در می آد... قدش بدتر از من،آنقدر کوتاهه که فقط روسریش را می بینی... به خودت امید می دی یک دوسته...

-بله؟...

-ریموت رو بزن...  این دیگه چی می گه؟

 

می زنی کانال تپش که مزخرفات اینها را بشنوی وباور کنی که نخریدن کادو برای همسر، تنها مشکل دنیاست... داریوش داره میخونه:

شهر ما سرش شلوغه....        وعده هاش همه دروغه....

لبهای بدون خنده....        مهربون شدن محاله....

 

ای وای... دیونه شدم...چرا هیچ کس باورش نمی شه،امروز قراره روز قشنگی باشه؟

 

بی خیال دنیای مجازی ودنیای رنگی ودنیای رقص و آواز وهر دنیای کوفتیه دیگری... پا می شی ، پیش بندت را می بندی و مشغول روزمرگیهایت می شوی... نشخوار فکری هم ممنوع... امروز حتما" روز قشنگیه...

 

(خوشم ، خوشم......چنان خوشم....

                                       تو هم در وقت ناخوشی ،باید به رویا بزنی)

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم بهمن 1386ساعت 18:53  توسط کتایون   | 

دیشب سریال روزگار غریب پخش شد.ازمعدود سریالهایی است که با کمی اغماض ارزش دیدن دارد. قسمتی  راجع به نظر شکن داشت . برای بچه ها بسیار جالب و سوال برانگیز بود .

برایشان  توضیح دادیم  که اینها خرافات است واز سرجهل وگاهی هم واقعن از سر استیصال وناچاری این کارها انجام میشود. ولی گاهی اوقات خنده دار و شرم آوره . . .

 

ما در ساختمانی زندگی میکنیم  که 80٪ آنها تحصیل کرده اند.در این جا وقت وبی وقت یک چیزی میگوید: تتتتتتتتتتتتق !

اوایل نمی دونستیم چیه ، ولی حالا با شنیدن صدا می دونیم که خا نم دکتر یا باز چشم خورده یا خواب بد دیده ! چاره اش هم پرت کردن یک تخم مرغ از همان بالاست !!! بماند که چه بوی گندی می دهد تا خشک شود یا یکی دلش بسوزد آنرا بشوید.

حالا این دردش خوردنیه ،نهایت امر اگر نتوانی جا خالی بدی ،باید دوش بگیری .این خانم یک دختر  12-10 ساله ای دارد که ازآن بالا پیاز ،سیب زمینی ، یا هر چیز دیگری که توی بالکن باشد ، به پایین پرت میکند . خوب به این میگن پیشرفت !

خدا به همسایه های بیچاره ی نوه ،نتیجه های اینها رحم کند با این رشد صعودی ....وقتی چیزی باور بشه ، از بین بردنش خیلی سخته .

 

یاد یک قصه ای افتادم .

توی یک معبد عابدی بود که تدریس میکرد .ولی هر وقت که می خواست درس را شروع کند ، گربه ای که آنجا زندگی میکرد ،با سروصدایش مانع میشد.

این بود تا اینکه یک روز بالاخره صبر عابد تمام شد و دستور داد که موقع درس ، گربه را داخل قفس بیندازند.

از ان به بعد هر وقت عابد می خواست درس بدهد ،  گربه می رفت توی قفس.

بود وبود تا اینکه عا بد مرد . نفر بعدی هم که آمد باز طبق روال گذشته ،موقع تدریس گربه می رفت توی قفس . این گربه که مرد، یک گربه دیگه آوردند و هنگام درس دادن میکردندش توی قفس .

صدها سال گذشته ، ولی توی آن معبد کماکان زمان ذرس دادن ، یک گربه می ره دا خل قفس .

.

.

.

یعنی میشه یک موقع ای ، این قفسها را بشکنیم؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 12:31  توسط کتایون   | 

"آنچه آینده به شما تحویل خواهد داد،بسته به آنست که شما خودتان امروز چه برای فردا ذخیره کنید."

 

 اگر توی یک روستا زندگی کنی، آنقدر درآمد داشته باشی که فقط بخوری ونمیری...

پسر 22 ساله ای داشته باشی که تازه سربازیش تمام شده باشد... در  یک جوشکاری  شاگردی  کند ... توی آزمون یکی از این دانشگاههای تازه تاسیس قبول شده باشد... وبخواهدثبت نام هم بکند    ....مشکلی به اسم ریزش مو داشته باشدو بخواهد برود تهران مو بکارد     ....

 

تو باشی چکار میکنی؟

چطور این بچه ناخلف را به راه می آوری ؟

                                                             .

                                                 .

                                                             .

پس از مشورت باخواهرانش :

                                     سه شنبه میری خواستگاری دختر 15ساله همسایه.

                                     چهار شنبه کارهات را میکنی.

                                     پنج شنبه عقدش میکنی.....

تاسرش جایی بند باشه ودیگه نخواد از این بی آ برویی ها(کاشتن مو...ادامه تحصیل...) انجام دهد.آخه مردم پشت سر آدم هزار تا حرف میزنند!

 

 

 

بهش میگم:آخه دلت برای این بچه نمی سوزه؟ چرا نمیگذاری درسش را بخواند؟

میگه: ای خواهر ، 6ـ5 سال کار کنه ، همه را بده بابت یک ورق کاغذ؟ تازه اگر همه موهاش بریزه ، آنوقت مردم میگن زبانم لال،حتما" یک بلا بدتری گرفته،دیگه کی بهش زن میده؟

بعد یک کمی من ومن  کرد و گفت :کتی خانم ،ببخشا ،اگر پسر خودت داشت کچل می شد ، زودتر براش آستین بالا نمی زدی ؟!!

+ نوشته شده در  شنبه بیستم بهمن 1386ساعت 20:4  توسط کتایون   | 

امشب در اخبار  شنیدم که محققان اعلام کرده اند ، چاقی به ژن ارتباط دارد نه به نحوه ی تغذیه.

خدا پدرشان را بیامرزد.امشب بدون عذاب وجدان دلی از عزا در آوردم.

  

فقط کاش این پژوهشگران ، راهی هم برای دیده نشدن این مشکل ژنتیکی ارائه میکردند!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم بهمن 1386ساعت 22:42  توسط کتایون   | 

یکی از دوستانم ،خانم خیلی شاد سی وچند ساله ای است که بسیار در جامعه فعال میباشد.کلاسهای مختلف میرود،کارهای متفاوتی انجام می دهد،در روستا ها به بچه ها تعلیم می دهد ،خلاصه هر کاری که فکر بکنید ونکنید جزء برنامه این بانوست.

این خانم تعریف می کرد که یک دوره ای داریم به اسم قابلمه پارتی،که هرکس  غذای خودش را می آورد.چند شب پیش یکی از همین دوره ها بوده است.می گفت :ما کالباس را گذاشتیم لای نان ورفتیم.وقتی میز را چیدند ،دیدم به به چه با سلیقه!کتلت ها همه یک اندازه!سبزی پاک کرده!سالاد کا ملن ریز و........ میگفت:به شوهرم گفتم ، آدم اینها را که می بینه ،هوس میکنه زن بگیره ! غش غش هم  میخندید.

جالب تر اینکه همسرش هم معتقد بود که چه آدمها ی بیکاری. . .

چیزی که من نمی فهمم اینه که پس چرا اکثر مردهای ایرانی اصرار دارند خانمها یشان جزء گروه بیکاران باشند؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم بهمن 1386ساعت 19:8  توسط کتایون   | 

 دیروز برف بی سابقه ای داشتیم. اول وقت ،خیلی زود همراه دو فرزندم به  پایین رفتیم.بیرون در حیاط ، باکمک همدیگر و قبول کمک بچه های همسایه ها، آدم برفی ساختیم،آدم برفی ای که ازکودکانم بزرگتر بود. همگی راضی از نتیجه کار بودیم. وقتی رهگذران تشویق میکردند،عکس وفیلم میگرفتند،دنیا مال بچه های ساختمان بود.به آنها گفتم:ببینید چه راحت با بقیه دوست شدیم.

 نیمساعت بعد از اینکه به خانه برگشته بودیم ،دخترم شکوه کنان گفت:سر آدم برفی را برده اند  .با تعجب گفتم:سر آدم برفی به درد کی میخورد؟ پسرم باناراحتی گفت:این جوری بقیه با ما دوست هستند؟

 وقتی خشم پسرم وچشمان خیس دخترم را دیدم، فهمیدم چقدر دنیای واقعی با دنیایی که من برایشان می خواهم متفاوت است!

 غروب،هردو کلاس داشتند.وقتی به دنبالشان رفتم،دیدم معلمشان داخل حیاط خانه اش،یک آدم برفی ساخته است.دخترم با حسرت گفت:اگر ما هم آدم برفی را داخل حیاط می ساختیم،هیچ کس نمیتوانست آنرا بدزدد.

 ظاهرن بچه ها آنچه را که باید از محیط فرا می گیرند.       

 

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 14:41  توسط کتایون   |