.
صبح که از خواب پا می شی ، تصمیم داری از دنده ی راست از جات پاشی ...
به زور لای چشمات را باز می کنی وبه خودت می گی چه روز خوبی ! پرده را کنار میزنی تا خورشید رو ببینی... هرچی می گردی فقط ابر سیاه است... خوب،عیب نداره زمستان است دیگه ، چند وقت دیگه دلت برای همین ابرها تنگ می شه...
می ری بچه ها را بیدار کنی ، اول با زبان خوش... با صدای بلند تر... با لحن محکمتر... جنگ سرد بین تو وآنها در می گیره... ولی هیچی نمی توونه امروزت را خراب کنه... بالاخره یک وقتی پا می شن که 5 دقیقه قبل ،زنگ مدرسه ها خورده...
کار را تقسیم می کنید، یکی را من می برم مدرسه ، یکی را تو... نمونه آزمایش را هم چون سر راه منه من می برم...
توی راه به چهره ی مردم دقیق می شی... بچه مدرسه ایها ،خواب آلود دارن می رن سر کلاس... بزرگترها اخمها شون توی همه... توی این جماعت دنبال یک دل خوش کنک می گردی... آها... یک پیرزن را می بینی که با کفش ورزشی مشغول پیاده رویه... بهش لبخند می زنی،چنان بهت اخم می کنه،انگار عروسش را دیده...
جلوی در آزمایشگاه یه بنده خدایی را می بینی که داره دعا می خونه وفوت می کنه به خودش...می خوای دلداریش بدی،ولی از ترس که اینهم یه گوشه دیگه ی روزت را خراب نکنه،از کنارش رد می شی...
با لبخند وکلی انرژی ،به اهالی آزمایشگاه سلام می کنی... بعضی ها با زحمت سرشون را بالا می ارن ویکی دو نفر زیر لب جوابت رامی دن...(خدا پدرشون رو بیامرزه!) یکی ازت می پرسه:نمونه است؟از اون دریچه بزار رو شیشه...
دریچه را پیدا می کنی... خودش که کوچیکه،پشتش هم انواع واقسام نمونه(سر صبح عجب منظره ی زیبایی،به خودت می گی:ادا در نیار،پس این کارمندای بدبخت چی بگن که باید اول صبحی اینا روبچگلن!)
تمام سلولهای مغزت را بکار میگیری تا به هر نکبتی هست،نمونه رو بدون آلوده شدن دستات بزاری روی شیشه...
برمی گردی،تو راه دختر یکی از آشناها را می بینی که تازگیها نامزد کرده...با خوشحالی بهش تبریک می گی... یکهو رو ترش می کنه که از کی شنیدید؟...
من مطمئنم که امروز،روز خوبیه!!!
اومده نیامده میری سراغ اینترنت ، شانسی یک وبلاگ رو انتخاب می کنی برای خواندن...با نویسنده آشنا می شی ،با علاقه شروع به خواندن می کنی که می بینی ای بابا !اینکه ام المصائبه...
ولش می کنی،میآی داخل دنیای واقعی،تلویزیون را روشن می کنی...
Mbc2داره یک خانم خوشگل نشان میدهد...آخی،همین خوبه...یکهو یک جانور عجیب غریب وارد میشه...اییییی،چندش...
زنگ آیفون به صدا در می آد... قدش بدتر از من،آنقدر کوتاهه که فقط روسریش را می بینی... به خودت امید می دی یک دوسته...
-بله؟...
-ریموت رو بزن...
این دیگه چی می گه؟
می زنی کانال تپش که مزخرفات اینها را بشنوی وباور کنی که نخریدن کادو برای همسر، تنها مشکل دنیاست... داریوش داره میخونه:
شهر ما سرش شلوغه.... وعده هاش همه دروغه....
لبهای بدون خنده.... مهربون شدن محاله....
ای وای... دیونه شدم...چرا هیچ کس باورش نمی شه،امروز قراره روز قشنگی باشه؟
بی خیال دنیای مجازی ودنیای رنگی ودنیای رقص و آواز وهر دنیای کوفتیه دیگری... پا می شی ، پیش بندت را می بندی و مشغول روزمرگیهایت می شوی... نشخوار فکری هم ممنوع... امروز حتما" روز قشنگیه...
(خوشم ، خوشم......چنان خوشم....
تو هم در وقت ناخوشی ،باید به رویا بزنی)