تبليغاتX
صبح بخیر

 

چقدر راحت راجع به دیگران و افکارشان قضاوت میکنیم.چطور همچین اجازه ای به خود می دهیم که مردم را مواخذه و به پای میز محاکمه بکشیم؟چگونه خود را محق می دانیم در مورد همه کس نظر بدهیم ورای صادر کنیم؟

 

این نوشتن ها هم دردسری شده "وقتی ناراحتی یا خوشحالی باید بنویسی ،در غیر این صورت چیزی برای نوشتن وجود نداره"انوقت به خاطر این حس گذرا زیر ذره بین رفتن،واقعا" دور از انصافه.

 

هر کس دلیلی برای نوشتن در این دنیای مجازی دارد.یکی از سر تنهایی،یکی ثبت خاطرات،یک برای آشنا شدن با دیدگاه سایرین ویکی از فشار زندگی...

من می نویسم برای اینکه خودم باشم،برای اینکه در دنیای واقعی اگر افکار واحساساتت را بروز بدهی حتما" وحتما" مورد بازخواست قرار میگیری.برای اینکه آنجا نقاب دارم،ناچارم .بدون آن نمی توانم ادامه دهم.

 

یکی ازدوستان در سر بلاگ خود قانون خوبی نوشته:

نکوهشم نکن،نصیحتم نکن،آرام باش وهمراه وگرنه تنهایم بگذار.

همین وبس . . .

 

نمی نویسم برای تشویق ونمی نویسم برای نقد شدن، می نویسم برای خودم.نظرات دوستان برایم ارزشمنده.در زندگی واقعی اگر اجازه بدهی که در موردت نظر بدن حتما"کار به دخالت میرسد.

پس اینجا می نویسم.

اینجا می نویسم چون در دنیای واقعی زنی مورد قبول است که مطیع باشد،فکر نکندواگر کمی هم گیج بزند دیگر ایده آل است. در آنجا اگر بخندی سبکسری،اگر علا قه ات را نشان دهی،حتما"از آن سو استفاده می شود.اگر نفرتت را عیان کنی،حتما"حذف میشی.اگر از افکارت بگویی،در چاکرا هایت دنبال انسداد میگردند و در دوره های هفت ساله زندگیت گیری پیدا کرده و بدتر از آن به درمانت می پردازند.

 

اینجا می نویسم:چون میتونم کمی نقابم را کنار بزنم.مجبور نیستم حرفها را در زرورق بپیچم.

پس دوست من:

"نکوهشم نکن،نصیحتم نکن،آرام باش وهمراه وگرنه تنهایم بگذار."

 

پ.ن.خواهشا" این پست را به زندگی خصوصی من ربط ندهید.من از معدود زنانی هستم که همسرشان به آنها به عنوان یک انسان نگاه می کند نه مایملک خود.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 9:26  توسط کتایون   | 

 

گاهی آدمها بدون هیچ علت ودلیلی جذب هم میشوند و دوستی ها شکل می گیرند.دوستی هایی که زیبایی زندگیند ، معنای زندگی.تجربه هایی شیرین، هر چند عمرشان کوتاه باشد.اثر گذارند ، بسیار عمیق.

 

و اما تو . . .

ساده بودی به سادگی بچه ها

قابل اعتماد بودی مثل یک پدر

گوشی شنوا داشتی مانند مادر

 

 تجربه های تلخی که پشت سر گذاشتی نتیجه اش چیز خوبی شد: تو

 

"تو یک نشانه بودی . . .شاید یک . . ."

 

 

دوستت دارم

دوست من

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم فروردین 1387ساعت 20:53  توسط کتایون   | 

 

میشه یک نفر به من تفهیم کنه که:

 

فلسفه ومعنای حرکات موزون خانمهای محجبه (آن هم با روسری که تا روی بینی پایین کشیده شده)در مجالس مهمانی و عروسی چیست؟

 

پ. ن:منظور از حرکات موزون مسلما" سماء نیست.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 21:19  توسط کتایون   | 

 

لعنت برتو....تویی که زندگی را به کابوس مبدل ساخته ای.

لعنت برتو....تویی که نماینده ی تفکری اینچنین هستی،تفکری بی نهایت پست وکثیف.

لعنت برتو....تو وآن اندیشه ای که تو را اینگونه گستاخ ساخته است.

لعنت بر تو....تویی که باورهای مرا شکستی.

لعنت بر تو و هر چیزی که مثل توست.

با توام....تویی که تمام فکر واندیشه ام را به نفرت آلودی.

 

هرگز نمی بخشمت

 

فراموش مکن،این روزگار می گذرد...

بترس از وقتی که ورق برگردد.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387ساعت 3:48  توسط کتایون   | 

 

با تشکر ازماری عزیز که من را به دو بازی دعوت کرده.

 

اولیش،توصیف خودتان:من آدمی هستم کاملن معمولی با بداخلاقی ها وکج خلقی های مخصوص خودم.(خدا به دور). به قول آذریها:بودور که وار.هر روز هم دریغ از دیروز.

 

دومیش،تاثیر گذارترین آدمها در زندگی شما:ناگفته پیداست که تمام اطرافیان روی آدم اثر میگذارند و خانواده ای که در آن بزرگ شدیم بیش از بقیه.اما غیر از اینها، از پدر همسرم یاد گرفتم که میشه گناه همه را بخشید.از همسرم آموختم که از هیچ کس هیچ انتظاری نداشته باشم .پسرم یادم داد که با دستهای کوچک میتوان کارهای بزرگی انجام داد.دخترکوچکم یادم داد که همه را دوست داشته باشم بدون آنکه در موردشان قضاوت کنم.

 

از زوج عزیزی هم صبوری (به غایت)را آموختم.

 

دعوتی ها:۴۸و رهام و سوفیا و مهربانو و فریاد و ماهان و رازیانه.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم فروردین 1387ساعت 17:31  توسط کتایون   | 

 

 

چقدر خوبه که لحظاتت راکنارکسانی سپری کنی که بعدها از آن دقایق،به عنوان خاطرات خوش یاد کنی  .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 15:44  توسط کتایون   | 

 

"دو چیزحدومرزی ندارد،گستره گیتی وحماقت بشر،که البته من در موردکیهان،به یقین نرسیده ام."                                                                                                                     

                                                                                                            آینشتاین

 

 

چند شب قبل در جمعی حضور داشتیم،همگی در موقعیت خوب فرهنگی و اجتماعی.صحبت از اینور وآنور بود تا اینکه رسید به گم کردن پول و سایر متعلقات.صاحبخانه اعلام کرد که سومین جفت کفشهایم هم گم شد.بقیه حضار که ظاهرن همگی از قضیه مطلع بودند،اعلام تعجب کردند و پرس وجو که چگونه وکجا؟

مرد صاحبخانه با خنده گفت:خوبه که جن ماده است وکاری به کفشهای من ندارد!

من هم بی خبر از همه جا پرسیدم :جن؟ماده؟

خانم میزبان ودو سه خانم دیگر خیلی جدی پاسخ دادند:آره،مگه خبر نداری؟

من گفتم:ای بابا جن کجا بود؟شاید کارگر خانه برداشته یا شاید جایی گذاشته اید که یادتان نمی آید.

خلاصه این کبریتی بود برای انفجارومورد حمله قرارگرفتن من که:نخیر،من 77هزار تومان پول توی کیفم  داشتم،الان 27 تومان آن گم شده.آن یکی گفت:این کبودیها را ببین،اینها را چه می گویی؟

من گفتم:خوب به یک جایی خورده!

عالمانه جواب دادند:نخییییییییر!جنها شیطنت کرده اند ونیشگون گرفته اند!

متعجب پرسیدم:پس چرابرای من این اتفاق ها نمی افتد؟

آن یکی اندیشمند گفت:می افتد ولی چون تو آگاه نیستی،علت را نمیفهمی ودر ضمن همه هم برای آنها جالب نیستند!

من نا آگاه پرسیدم:آخه جن،کفش،آنهم سه جفت و27 هزار تومان پول را می خواهد چکار؟

داناترین پاسخ داد:چون آنها از نظر سطح انرژی پایین ترازانسان هاهستند،هدف ازاین کارها ترساندن ما وکسب انرژی ازماست.

برای اضافه شدن معلوماتم  پرسیدم:حال چکار باید کرد؟

جواب دادند:صاحبخانه باید درکلاسهای خود شناسی وکسب انرژی و . . . شرکت کرده وهم سویی بگیرد.قبل از آن می توان برای خانه سپر ساخت.ولی آسانترین راه نگه داشتن مرغ وخروس وموثرترازآن نگه داشتن بز است!

 

نتیجه این شب نشینی این شد که تا خود صبح با دقت تمام به صداهای اطرافم گوش می دادم وهر صدای مشکوکی را به حساب این می گذاشتم که دیگر آگاه شده ام وعلت را می فهمم.همچنین مورد توجه جن ها قرار گرفته ام.

 

 

پ.ن.:هدف من اثبات یا رد وجود "جن" نیست.بلکه وسعت حماقت بشر مد نظرم بوده است.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه دهم فروردین 1387ساعت 1:28  توسط کتایون   |