تبليغاتX
صبح بخیر

سه پسر بچه حدود 10 سال هراسان از آپارتمانی بیرون دویدند.در دست هر کدام چند جفت کفش مستعمل.نگاه در نگاهشان گره خورد ،ترس در چشمانشان هویدا بود.فقط چند ثانیه طول کشید تا به خود آمده و متواری شدند.

ولی آن نگاهها و بخصوص وحشت درونشان هرگز فراموش نمی شود.

 

قربانیان کوچکی که به هر دلیل ،امروز مشغول دزدی هستند ولی خیلی زود،شاید کمتر از یک دهه ،این قربانیان کوچک امروز،خطرات و معضلات بزرگ جامعه ی فردا میشوند و خودبه دنبال گرفتن قربانی . . .

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 0:10  توسط کتایون   | 

 

۱.شکر گزار باشید.

2. نیایش کنید.

3.سکوت کنید و با صدای ملایم صحبت کنید.(عمرا")

4.باغبانی کنید.

5.به صدای آواز پرندگان گوش بسپارید.

6.طلوع وغروب آفتاب را تماشا کنید.

7.گل ها را ببویید.

8.به دامان طبیعت بروید.

9. ساعت مچی را رها کنید.

10.شقیقه هایتان را ماساژ دهید.

11.موهای خود را شانه بزنید.

12.موسیقی مورد علاقه ی خود را گوش کنید.

13.لبخند بزنید.

14.نفس عمیق بکشید.

15.هر روز استحمام کنید.

16.شیر بخورید.

17.ظرفی پر از میوه را تماشا کنید.

18.هر روز هشت لیوان آب بنوشید.

19.به میزان کافی استراحت کنید.

20.تغذیه ی مناسب داشته باشید.

21.بازی کنید.

22.با دوستی راز دار درد و دل کنید.(و مطمئن باشید دفعه ی آخریست که این کار را می کنید!)

23.اشک بریزید.

24.پاکیزه باشید.

25.نظم را رعایت کنی.

26.صادق و راز نگه دار باشید.

27.به کسانی که دوستشان دارید ابراز علاقه کنید.*

28.همه ی کاینات را دوست داشته باشید.

29.به خود ودیگران احترام بگذارید.*

30.مودب و مهربان باشید.

31.به قول هایتان عمل کنید.

32.مشکلات وتشویش های خود را بنویسید.

33.لیستی از موفقیت هایی را که تا کنون کسب کرده اید ،تهیه کنید.(کدوم؟)

34.مثبت اندیش باشید.*

35.خود و دیگران را ببخشید.**

36.گذشته را رها کنید و در اکنون جاودانه زندگی کنید.**

37.بخشش کنید.

38.اهداف خود را تعیین کنید.

39.برای رسیدن به اهداف خود برنامه ریزی کنید.

40.ایمان داشته باشید.**

 

 

پ.ن.1.با تشکر از هفت سین عزیز.

پ.ن.2. آیکون ها ، ستاره و کلمات داخل پرانتز نظر من راجع به رازهای فوق است .شما با کدام یک  موافقید؟چه رازهای دیگری برا ی رسیدن به آرامش می شناسید؟

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 23:27  توسط کتایون   | 

 

پیاده روی صبح علاوه بر تعدیل ارثیه های ارزشمندی مثل کلسترول باعث افزایش آگاهی و بصیرت هم می شود.

 

امروز طی انجام همین امر،متوجه پیشرفت چشمگیر بانوان در استفاده ی بهینه از بودجه ی خانواده شدم.

نگاهی به ویترین بوتیک ها،شاهد بر این مدعی است که چقدر ما خانم ها صرفه جو و مقتصدشده ایم و با توجه به تورم و گرانی و لزوم حذف برج و خرج مازاد،فداکاری نموده از مخارج خود زده ایم.به عنوان مثال:لباسی که زمانی حداقل 5/2 متر پارچه لازم داشت،در حال حاضر با حداکثر 5/0 متر پارچه دوخته و در راستای تعدیل بودجه در سبد خانواده ،از آستر متری خداتومان هم چشم پوشی می کنیم.

 

حالا هی برین پشت سر خانمها صفحه بزارین که هنری غیر از آتش زدن پول بی زبون ندارن.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 22:6  توسط کتایون   | 

 

چند روز قبل تولد یکی از بستگان بود.تلفنی تولدشان را تبریک گفته و احساسشان را راجع به ورود به دهه ی هشتم زندگی پرسیدم.ایشون جواب دادن که اصلا" باور ندارن که به این سن رسیدن و خودشون را 40 ساله تصور میکنن و بر این باورن که تازه اول چل چلی شونه.بعد از من پرسیدن:تو خودتو چند ساله می بینی؟

 

از آن روز به بعد ،این سوال را از اطرافیان پرسیده ام،جالبه که اکثر قریب به اتفاق خودشون را سالها جوانتر می بینن.

وحال نوبت شماست.

شما خودتون را در چه سنی می بینین؟

 

پ.ن.دیروز خانم سی و چند ساله ای را که رفتاری مشابه یک بچه ی هشت ساله داشت،دیدم.خوب،اینم یک جورشه!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 6:59  توسط کتایون   | 

 

زیبا بودی،زیباتر از تمام دختران عصر خود

باهوش بودی،با رتبه ی یک رقمی به دانشگاه رفتی

انتخاب کردی،مردی را که آرزوی بسیاری بود

صاحب پسری شدی که به غایت،زیبایی و هوش دو طرف را در خود داشت

از کارت چشم پوشیدی تا تربیتش کنی،هدفی والا. و مثل همیشه سربلند بیرون آمدی.

 

آرین 28 ساله است.کارشناس ارشد یکی از بهترین رشته ها از یکی از برترین دانشگاه ها.

شغلی بس متفاوت برگزید،جواهرسازی.با پشتوانه ثروت پدر و هوش سرشار مادر.

طرحهای تو در دست های او شکل گرفت،هرکدام شایسته ی بهترین تحسین ها.تو در حاشیه و او در متن.

 

 امروز آرین موفق است،جوانی شایسته،گنجینه ای بی نظیر.موجب افتخار تو و پدرش.

 

 و من می دانم و تو . . .

بسیار بی انصاف.

او فراموش کرد که چه کسی،نردبان ترقی او بود.از یاد برد که سکوی پرتاب او،مادری است نمونه.وباور کرد که آرین،خود ساخته است.

 

 

ژیلای عزیز

اگر آرین نمی داند که چگونه تو را اسیر دنیای رنگارنگ قرصهای متفاوت کرده،اگر نمی داند با حرف های نسنجیده ی خود چگونه،زنی مثل تو را به زانو در آورده،

 ملالی نیست . . .

تو نیک می دانی که جوان است و خام

                                      شایسته ی بخشش

                                                  محتاج دعای خیر

                                                         و مهر بی پایان تو . . .

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 21:26  توسط کتایون   | 

 

تعابیر زیادی از دوستی وجودداره هر کس آنرا بنا به میل وسلیقه خود تعریف می کند.

 

عزیزی می گفت:"دوست خوب مثل سایه است."تشبیه زیبایی است.سایه . . .

 

همیشه همراه ، ساکت و بی دردسر.ناظر بر تمام احوال واعمال ورفتارت و ساکت.سکوت محض،بدون هیچ صدایی،چه در تایید چه در تکذیب.

 

بسته به شرایط خودش را وفق میده،میتونه بزرگ بشه،قد بکشه،خیلی بلندتر از تو یا میتونه کمرنگ بشه،فقط یک هاله.

 

وقتی در اوج خشم و نفرتی یا غرق در شادی و محبت

زمانی که در گناه و مستی غوطه وری یا در نهایت پاکی و صداقت

هنگامی که بر قله ی رفیع موفقیتی یا در حضیض ذلت

همراه است،بدون تغییر ماهیت و ساکت

 

پا به پایت میاد،عقب نمیمونه،جلو هم نمیزنه ،همدلست و آرام.خیلی وقتها حتی متوجه حضورش هم نیستی،ولی میدونی ومطمئنی که هست،تا وقتی که بخواهی ،هست.

 

و اینروزها . . .

 

احساس میکنم،سایه ام را گم کرده ام،شاید هم،سایه ام خودش را پنهان کرده،نمی دونم . . .

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم اردیبهشت 1387ساعت 0:9  توسط کتایون   | 

 

 

تا حالا فکر میکردم یک فروشنده موفق باید روابط اجتماعی قوی،قدرت بیان خوب داشته،مودب و خوش برخورد باشد!

 

تا اینکه روی شیشه ی ویترین یک بوتیک ،آگهی استخدامی با این مضمون دیدم:

 

"به دو خانم فروشنده (مجرد و ترجیحا" تحصیلکرده) نیاز مندیم."

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:47  توسط کتایون   | 

 

{امروز ساعت هفت ونیم صبح}

 

جلوی در ورودی مدرسه ،یک خانم همراه دخترش از سانتافه پیاده شدند.دختر به سمت دختر من دوید و از آنجایی که متوجه شدم همکلاسی هستند،اشتباه کرده به مادرش سلام کردم.این شد شروع یک مکالمه نیم ساعته.(تا من باشم جلوی این زبانم را بگیرم!)

 

خانم:این خانم  . . .(آموزگار)خیلی به بچه ها مشخ میده، نه؟

من:بله.

خانم:برو بهش یک چیزی بگو.

من:

خانم:آخه من حوصله ی این جور آدمها رو ندارم و وقتش رو هم ندارم!

من:ایشون معتقدن که حجم کار به اندازه ی توان بچه هاست و صحبت هم نتیجه ای ندارد.

خانم:وا؟ روناک من کلاس زبان میره،کلاس بسکت میره...لابد دخترت کلاسی نمیره که مشکلی نداری؟البته خوب حق داری،هزینه اش خیلی زیاده.

من: . . . (چی بگم به این زن آخه؟)

.

.

.

خانم:راستی،شهرزاد امروز تولد الحان جون! میره؟(لازم به ذکر است که الحان دختر یکی از معروفترین پزشکان شهر است.)

من: بله،احتمالا".

خانم:من یک عروسک براش خریدم ......تومان.تو چی خریدی؟

من: (شیطونه میگه یکی محکم بزنم تو سرش)

 

خانم با اشاره به ماشینش:جایی میری برسونمت؟

من:خیر ممنونم (اشاره کردم به اونور خیابان) راهم نزدیکه.

خانم :واه اینجا زندگی میکنی؟

 

 

ن.ا:(نتیجه گیری اخلاقی)به آدمهایی که نمی شناسید سلام نکنید تحت هیچ شرایطی.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 13:17  توسط کتایون   | 

 

عسل بانو ی عزیز من را به یک بازی دعوت کرده.

 

من با اجازه ی تمام خانمها این دفعه توپ را توی زمین آقایون می اندازم که میدونم خیلی به این بازیهای اینترنتی علاقمندند.

  

من از آقایون:

اصلان،بزرگ،سهیل،ساز شکسته،گود بوی،نادرو 48 عزیز دعوت میکنم که توی این بازی شرکت کنند.

 

واما بازی:یک جمله با شش کلمه بنویسید.همین.

 

 

جمله ی انتخابی من:دوست بدارید تا دیگران دوستتان بدارند.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:27  توسط کتایون   | 

 

می گوید:

سالها قبل،وقتی ازدواج کردیم وبه این شهر آمدیم،در آپارتمانی مستاجر شدیم که صاحبخانه با شش دخترش در همان جا زندگی میکردند.آدمهای خوبی بودند که در شرایط غربت و اول زندگی خیلی به دادم رسیدند.

نه ماهی میشد در آن خانه ساکن بودیم که روز تولدم رسید.تصمیم گرفتم یک مهمانی دو نفره ترتیب بدهم،یک تولد کاملا" رومانتیک.که همان اول صبح تلفن زنگ زد.نا خود آگاه پیش خود فکر کردم:تولد بهم خورد. حدسم درست بود.خانم صاحبخانه بودکه ما را برای شام دعوت میکرد. حالا او اصرار می کند و من انکار،که باشد برای یک شب دیگر.(توی دلم هم کلی بد وبیراه نثار این خروس بی محل کردم که سعی در بهم ریختن برنامه ام داشت.)خلاصه چون دیدم باعث رنجشش شدم،دعوتش را قبول کردم.

 

شب حاضر شده وبه پایین رفتیم.در را که باز کردند،شوکه شدم.تمام خانه غرق در گل و بادکنک بود.برای من تولد گرفته بودند.باورکردنی نبود،شش کیک کوچک،شش هدیه و شش فرشته که تمام سعیشان را در بهتر برگزاری مراسم میکردند و من شرمنده از احساسی که نسبت به این بزرگوار داشتم.

 

آن شب و آن سورپرایز به عنوان یکی از بهترین خاطرات من ثبت شد.این یکی از دهها یادگار شیرینی است که من از خانم صاحبخانه دارم.انسانی که هر کاری را در بهترین شکل ممکن انجام میداد.

 

وامروز بهترین صاحبخانه ی دنیا ما را ترک کرد.دور از ذهن نبود که حتی برای رفتن هم یکی از زیباترین روزهای سال را انتخاب کند.

 

 

سفر بخیر     مهربانم

 

 عطر تمام گلهای بهاری،بدرقه ی راهت

 

و یادت    نازنینم

 

 همیشه زنده باد

 

بانوی اردیبهشت. . .

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 19:7  توسط کتایون   |