تبليغاتX
صبح بخیر

 

مدتی قبل قول یک جوالدوز را داده بودم!!!هر چه گشتم ضرب المثلی که بتونه حق مطلب را ادا کنه پیدا نکردم.پس به ناچار از مشابه اش استفاده کردم که البته بازم نشد که بشه اون چیزی که لازم بود!!!ولی خوب کاچی بعض هیچیه

 

 

 ـکاتلین نوریس: عوض کردن شوهر فقط عوض کردن مشکل است.

 

ــ ارنا بمبک:خدا مرد را آفرید،ولی اگر من بودم بهترش را می آفریدم.

 

ـ ژان پل سارتر:هرزنی از سر هر مردی زیاد است.(قربون آدم چیز فهم!!!)

 

ــ بالزاک:عاشق ابتدا به معشوق می اندیشد و سپس به خودش،شو هر بر عکس.ـ

 

ـ رابرت بلاش:مرد خطا کاری که لبخند می زند به فکر کسی است که تقصیر را به گردن او بیندازد.

 

ــ دوریس ری:زن،خودش را زیبا می کند،چون خوب فهمیده که چشم مرد تکامل یافته تر از مغز اوست.

 

ــ سنت فرانسیس:هیچ کس به اندازه ی ابله ای که زبانش را نگه می دارد به یک مرد عاقل شباهت ندارد.

 

ــجورج الیوت:مرد مانند خروسی است که گمان می کند خورشید به این دلیل طلوع می کند که قوقولی قوقوی اورا بشنود.

 

ــریتا رادز:اگر می خواهید از دست مردی خلاص شوید به او بگویید:"دوستت دارم،می خواهم با تو ازدواج کنم"فوری شرش کم می شود.

 

ــ جین کر:ازدواج با یک مرد مثل خریدن چیزیست که مدت زیادی در یک ویترین دیده ای و پسندیده ای.وقتی سر انجام آن را می خری و به خانه می بری خوش حالی،اما می بینی با هیچ چیز خانه جور در نمی آید!!

 

 

پ.ن.:آقایون عزیز و محترم:

تمام جملات بالا را با ذکر منبع نوشتم،اگه اعتراضی دارین بفرمایین به خودشون بگین.بنده کاملن بی تقصیرم و داشتن هر گونه مسئولیتی را در این مورد شدیدن تکذیب می کنم !!!! 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم خرداد 1387ساعت 21:0  توسط کتایون   | 

 

بر آنچه نکوست چنگ بزن

حتی اگر مشتی خاک باشد...

بر آنچه معتقدی چنگ بزن

حتی اگر درختی است که به تنهایی ایستاده است...

بر آنچه باید انجام بدهی استوار باش

حتی اگر راهی است دور از اینجا...

به زندگی بچسب

حتی اگرراحت تر است که رهایش کنی...

و به من تکیه کن

حتی اگر به دورها رفته باشم...

                             (Pueblo Indian prayer)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 16:40  توسط کتایون   | 

 

خیلی سخته منتظر بودن ،انتظار چیزی را داشتن که میدونی سهم تو نیست،میدونی تو هیچ فرهنگ و آیینی پذیرفته نیست،حتی تو باورهای خودت....

 

خیلی سخته چشم پوشیدن از رویا، رویایی که به زندگی معنا میده،رویایی به شیرینی دنیای کودکانه،رویایی که آرزوی تحققش را داری،رویایی به زیبایی دیدن منظره ی یک کوه از قاب یک پنجره....

 

خیلی سخته بخوای دوست بمونی،بدون لغزش،بدون خطا بدون رنجاندن و رنجیده شدن،بدون شکستن حریم ها و حرمت ها....

 

خیلی سخته گذشتن از دلخواسته هات،به دلیل ارزشی که برای طرف مقابل قائلی،شخصیتی پیچیده،دوست داشتنی و بسیار ارزشمند،با روحی به پاکی و قداست مهر مادر و وسعتی به عظمت وجود پدر...

 

خیلی سخته.....ولی غیر ممکن نیست....برای رسیدن به ....

 

"من دیوانه ام،تو دیوانه تر از من"

 

 

آنچه به دیگران می بخشیم...به خود بخشیده ایم.

آنچه از دیگران دریغ می داریم...از خود دریغ داشته ایم.

در هر لحظه ای که ترس را به جای عشق اختیار میکنیم...خود را از تجربه ی بهشت محروم داشته ایم.                                    (ماریان دیلیامسون)

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 21:49  توسط کتایون   | 

 

بر آنچه می بایست انجام پذیرد همت گمار

وبکوش آن گونه باشی که به گمانت جامعه باید باشد.

آیا به آزادی بیان معتقدی؟پس آزادانه سخن بگو.

آیا حقیقت را دوست داری؟پس حقیقت را بازگو.

آیا به جامعه ای آزاد معتقدی؟پس مطابق با آزادی عمل کن.

آیا جامعه ای انسانی و معقول را باور داری؟پس معقول و انسانی رفتار کن.

                                                      (آدام میک نیک)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387ساعت 0:27  توسط کتایون   | 

 

مردی در عالم رویا فرشته ای را دید که در یک دستش مشعل و در دست دیگرش سطل آبی گرفته بود و در جاده ای روشن و تاریک راه می رفت.

مرد جلو رفت و از فرشته پرسید:"این مشعل و سطل آب را کجا می بری؟"

فرشته جواب داد:"می خواهم با این مشعل بهشت را آتش بزنم و با این سطل آب ،آتش های جهنم را خاموش کنم.آن وقت ببینم چه کسی واقعن خدا را دوست دارد!"

 

=============

 

هفته ی قبل برای بدرقه ی عزیزی که مسافر مکه بود به تهران رفتم.در ترمینال حجاج جمعیت موج میزد.

هنگامی که این همه مشتاق زیارت را می بینی،جدا از اینکه خود معتقد باشی یا نباشی،این اعتقاد و ایمان که این خیل عظیم را راهی کرده احساس خوبی به انسان می دهد.

 

حدود سه ساعت طول کشید تا مسافر ما به داخل سالن برود.تو این مدت گفتگوی مسافر بغل دستی و همراهانش توجه ام را به خود جلب کرد.

... :خریدت را از مدینه بکن،مکه جای خرید نیست.

... :از دلارهات کپی گرفتی؟

 

با شنیدن این جملات ،کنار سایر گروهها  فال گوش ایستادم تا از سایر نصایح به مسافری که به خانه ی خدا می رود هم بهره مند بشوم.همه چی شنیده می شد غیر از التماس دعا!!!

 

... :شلوار جین را از فروشگاه ... مدینه بخر،مفته،اگه جین بخری ارزونتر هم حساب میکنن!!

... :شکلات... را از طبقه ی پایین فلان پاساژ بخر.معرکه است!!

... :دور بین اینجا ارزونتره،مبادا اونجا بخری !!

... :صندل چرم از فروشگاه فلان،پاساژ بهمان بخر.جنسش عالیه!!

... :نون و پنیر برای صبحانه میدن،نخور،عوضش ....

 

من نمی فهمم،اگر اعتقاد داری و به زیارت می ری ،این حرفها یعنی چه؟همه را با یک چوب نمی زنم ولی اکثر قریب به اتفاق داشتن می رفتن خرید و در کنارش  می خواستن زیارتی هم بکنن... 

 

==============

 

روحانی یکی از کاروان ها از یک پسر 12-10 ساله پرسید:"از کی تقلید می کنی پسرم؟"

 

پسر هم با صدایی رسا و بدون مکث جواب داد:" بروس لی!!!"

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 22:0  توسط کتایون   | 

 

می خواستم راجع به بهترین جشن سال!!!! بنویسم که دیدم ۴۸ و همفری بوگارت وخانم مینو صابری اینکارو زودتر انجام دادن.

پس تولدت مبارک پرشین بلاگ!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم خرداد 1387ساعت 21:7  توسط کتایون   | 

مامان ذوق زده:آفرین گلم

دخترکوچولو:برای چی؟

مامان:برای کارنامه ات ،معدلت 20 شده گلم

دختر کوچولو:خوب که چی؟مگه قرار بود چند بشه؟

.

.

مامان که کمی سنگ رو یخ شده:برای جایزه چی می خوای؟

دختر کوچولو با نگاه عاقل اندر سفیه:جایزه برای چی؟ همه ی کلاس 20 شدن...

مامان

 

.................................

.................................

 

مامان:امتحان چطور بود؟

پسر:عالی ،خیلی آسون بود.

مامان:یعنی بیست دیگه؟

بعد از چند لحظه...

پسر:مامان ،امروز امتحان تاریخ بود یا جغرافی؟

مامان

 

پ.ن.از خدا صبر ایوب برای مامان بخواهید!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387ساعت 17:28  توسط کتایون   | 

 

برای دو نازنین که روزهای دشواری را تجربه می کنند و به امید آنکه آرامش به وجودشان باز گردد و برای این پوزخند تلخ زندگی ،تصمیمی درست بگیرند.

 

 

....چقدر زود همه چیز تغییر کرد....

من و تو،روزی برای به هم رسیدن سخت تلاش می کردیم و اکنون به قصد جدایی سخت تر....

می گویند هر آغازی را پایانیست،اما چرا؟....پایان ما را غافلگیر نکرد...چه شد که ما با دستهای خود(دستهایی که روزی عشق را نگاشتند و تایید کردند)شاخه های رابطه را تبر می زنیم؟

شاید چاره ای هم جز این نداریم....

با هر تبر ساقه ضعیف تر می گردد،در انتها می شکند و تنها ریشه ی خاطره ها بر جای می ماند...اما با ریشه ی خاطرات چه کنیم؟...

 

...دیگر بودنت را نمی خواهم،دیگر انتظار تو را نمی کشم...

تصور نمی کردم که روزی دلم با شنیدن آوای گامهایت به تپش در نیاید...

نمی دانستم که می شود صدایت،صدایی که مایه ی مباهاتم بود با سایر الحان همسان شود...

باور نمی کردم خنده هایت که زمانی گوش نواز ترین نواها بود،اینچنین بد آهنگ شنیده شود...

 

خیال می کردیم چون ساقه محبتی نشاندیم،خود خواهد رست و ندانستیم که این نهال توجه می خواهد و نگهداری...

 

خود را هیچ انگاشتم و خواستم که بر تو تکیه کنم...و ندانستم که خواری نتیجه ی تکیه کردن بر غیر است،حتی اگر غیر،خودی باشد...

 

این سرنوشت نبود،ندانم کاری و جهل نام بهتری است بر آن.انتخابی اشتباه،تداومی پر خطا...

و حال......نمی خواهم ماندن را...آنچه ماندنی نیست بهتر است برود،برای همیشه...

 

اشک هایم گواه عشقی است که بر باد رفت....

افسوس از لحظاتی که به هیچ واگذار کردیم،دریغ از دقایقی که به جای عشق نفرت کاشتیم و حیف از خاطراتی اینچنین تلخ از حضور هم....

خداحافظی همیشه دشوار است،دشوارتر است اگر بی بازگشت باشد و باز دشوارتر اگر به قیمت چشم بستن به روی لحظه های دور در روزگاری عاشقانه...

 

کاش متوجه می شدیم فاصله ها را...که میان ما از شکافی کوچک آغاز شد و به پرتگاهی بزرگ منتهی گشت...دگر مجالی برای پل ساختن و عبور نمانده...کاش خاطرات هم همراه با روز های زندگی می گذشتند...

 

و اینک آنچه را که سد آرامش آینده می دانیم از میان بر می داریم.....فردایی را خواهانیم بدون دیگری،خالی از حضور و حتی سایه ای از هم....

 

 

پ.ن.از دوست عزیزی که کمکی بزرگ در نوشتن بود،بی نهایت سپاس گزارم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 18:48  توسط کتایون   | 

 

امان از دست این بچه ها!!!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم خرداد 1387ساعت 21:31  توسط کتایون   | 

 

امروز sms ای(فارسی را پاس بداریم پیامک یا پیام کوتاهی)از نلیا داشتم بدین مضمون:

دهقان فداکار پیر شده...

چوپان دروغگو عزیز شده...

شنگول و منگول گرگ شدن...

کوکب حوصله ی مهمون رو نداره...

کبرا تصمیم گرفته دماغش را عمل کنه...

روباه و کلاغ دستشون تو یک کاسه است...

حسنک گوسفنداش رو ول کرده تو یک شرکت آبدارچی شده...

آرش کمانگیر معتاد شده...

شیرین،خسرو و فرهادو پیچونده و با دوست پسرش رفته اسکی...

رستم اسبش رو فروخته و با اسفندیار میرن کیف قاپی...

 

چه بر سر ایران و ایرانی آمده؟

 

شما می دونید؟؟؟؟

 

پ.ن:اگر اعصابشو دارین به اینجا هم سر بزنین.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم خرداد 1387ساعت 15:36  توسط کتایون   | 

 

خانمها نخوانند . . .

 

ـ زن پیمانش را بر روی شن می نویسد.(فرانسه)

 

ـ شیطان زن را بلعید اماازهضمش عاجز ماند.(نروژ)

 

ـ خنده ی زن زیبا ،گریه ی کیف آقاست.(گرجستان)

 

ـ زبان زن ، خنجری است که هرگز زنگ نمی زند.(ژاپن)

 

ـ زن زیبا،بهشت چشم،دوزخ روح و برزخ جیب است.(استونی)

 

ـ زن مادامی جالب و جذاب است که مال خودت نباشد.(استونی)

 

ـ وقتی شیطان از عهده ی کاری بر نمی آید، زنی را می فرستد.(نروژ)

 

ـ مرد خوش اقبال با یک دوست روبرو می شود و مرد بد شانس با یک زن زیبا.(چین)

 

ـ بزرگترین شادی برای مرد آنست که دختر خود را شوهر دهد،زیرا بدین وسیله انتقام خود را از مردم دنیا می گیرد.(ترکیه)

 

ـ شیطان ده ساعت وقت لازم دارد تا یک مرد را گول بزند و زن یک ساعت وقت می خواهد تا ده مرد را اغفال کند.(آلمانی)

 

                                                                          (مهدی کاکولی)

پ. ن.آقایون عزیز مطلع باشند که به همین میزان ضرب المثل برای آنها هم موجود است.ولی اول یک سوزن به خانمها زدم تا بعد ...

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 21:42  توسط کتایون   | 

 

اولین بار این مطلب را از زبان سرگشته شنیدم و حال در کافه جویبار.درد همان درد است ،به همان زشتی.واقعیتی بسیار تلخ.

 

با خود می اندیشم "فردا چه چیز را به حراج خواهیم گذاشت؟"

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 14:41  توسط کتایون   | 

 

چند شب قبل به اتفاق تنی چند از دوستان،مهمان دوست عزیزی بودیم.از قرار معلوم ،آنروز روز شانس برای خانم صاحبخانه بود و انواع و اقسام بلایای طبیعی و غیر طبیعی در انتظارش.

اول از همه وقتی همه جا را تمیز ومرتب کرده و تصمیم به استراحتی کوتاه می گیرد با آشپزخانه ای که تبدیل به دریاچه شده،مواجه و مجبور به نظافت دوباره می شود.

 

بعد برای رفع خستگی ،با لیوانی چای روی مبل می نشیند که چوب پرده در رفته و به پایین می افتد.

 

ساعت هفت است.در حین نصب پرده ،تلفن زنگ خورده و تعدادی از مهمانها اعلام انصراف کرده و می گویند چون بچه هاشون ساعت 9 می خوابن ،نمی آیند.

 

سایرین هم با ساعتی تاخیر میایند.خانمها درک می کنن که این یعنی چای بارها جوشیده وعوض شود و هر بارکلی دعا به جان مدعوین نازنین.

بعد به پیشنهاد یکی از مهمانها که زودتر آمده بود،قرار می شود که غذا را کمی دیرتر داخل فر بگذارد.از اونجایی که بودن ونبودن آب،برق و گاز این شهر حساب کتاب ندارد ،موقع سرو شام خانم صاحبخانه متوجه شد که:گاز قطع،فر سرد،غذا خام.روز از نو روزی از نو.

 

بالاخره با ساعتی تاخیر ،میز چیده شد.الحق و الانصاف که مرحبا به خانم خانه.همه چیز از طعم ورنگ و مخلفات و تزئین میز عالی بود که سبب رضایت مهمانها شد واین خستگی چند ساعته را از تن خانم درآورد.

میزبان چهار نوع غذا برای شام تهیه دیده بود،غذاهایی با زحمت فراوان.در انتها،یکی از مهمانها پس از تشکر خیلی جدی شروع به تعریف از مهارت خانم در آشپزی کرد که به به چه سیب زمینی هایی!!!!با سرخ کن درست کردی؟ 

 

تصور حال و روز این خانم با شما،دلمه برگ پیچیده باشی یک دیگ،مرغ سرخ کرده باشی یک خروار،سالاد ریز کرده باشی چند مدل در نهایت سلیقه و . . . آنوقت از "سیب زمینی های نیمه آماده ی پریس"  تعریف بشنوی!!!

و من کاملن مطمئنم که این آخرین باری بود که آن مهمان جزء مدعوین قرار گرفت. (اگر فرض کنیم که احتیاج به دعوت داشته باشد.)

 

 

پ.ن.من شهامت لینک دادن ،ندارم. 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 23:22  توسط کتایون   |