تبليغاتX
صبح بخیر

 

کسی هست با دردی نگفتنی و با تحملی وصف ناپذیر.می نویسد تا نوشتن کمکی باشد برای ادامه ی راه.

 

نوشته هایش را دوست دارم و صد البته خودش را بیشتر.امروز،طبق عادت همیشگی بهش سر زدم.کامنتی دیدم که بدجور آزارم داد،شایدبه دلیل اینکه این روزها آستانه ی تحملم پایین است.

 

ایشون ابراز خشنودی کرده بودند که"دردی بیش از نان و ... داری".نمی دونم چطور درد کسی باعث خشنودی است؟نمی دونم ایشون چطور از لابلای اون جملات نفهمیدند که این درد دردی است فوق تصور و تحمل حتی برای لحظه ای.

 

تصمیم داشتم همان جا کامنت بگذارم ، ولی دیدم که تنها فایده اش برپا کردن جنگ و سلب آسایش صاحب خانه است.اینجا نوشتم تا یادم بماند که کلمات چه می توانند بکنند.اگر نمی توانم تسکینی بردردی باشم ، سکوت کردن کار سختی نیست.

 

تذکری بود به خودم،همین.

 

پ.ن.:منظورم دقیقن همان بود که حدس زدی.تو حق داری بنویسی و بنویس.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم تیر 1387ساعت 10:9  توسط کتایون   | 

 

با خود می گویی:برای جلوگیری از نشخوار فکری ،چه کاری بهتر از رسیدگی به کارهای عقب مانده؟کارهایی که به بعد موکول شده اند...

 

کشو را بیرون می کشی،چه فاجعه ای!کی به این شکل در آمده؟فکر میکنی و یادت میاید که پنج شنبه ریخته بودیش بیرون و بعد،حوصله نداشتی،همه را به هم برگرداندی سرجایش.مهم نیست،چیزی که الان زیاد دارم فرصت است...

 

چشمانت روی شیشه ی عطر مکث می کند.چقدر بویش را دوست داری،لحظه های عطر آگین...

 

دست هایت مشغول به کارند و فکرت هم همین طور.به گذشته برمی گردی،به دوستی که چند سال قبل بیمار بود و کنکاش ذهنت ادامه دارد.به یکی دیگر میرسی،او هم پس از آن اتفاق به همان بیماری مبتلا شد و آن دیگری ، او هم سال هاست که دست به گریبان است.چقدر زیادند آدم هایی با این مشخصات...

 

متوجه لحافی مچاله روی تخت می شوی.چله ی تابستان است وآدم پوست تنش را هم تحمل نمی کند،پس این؟و یادت میاید از تب و لرز صبح...

 

چقدر پیله ای؟...اگر بلایی به سرم بیاد ،تو مسئولی!!... چرا این قدر سوال می کنی؟... تو دیوانه ای!... من آزادم!!...

 

ذهنت شده گذرگاه افکار...و تو هم ایستگاه ایست...بازرسی!!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1387ساعت 20:21  توسط کتایون   | 

 

دوستی پرسید:"برای همسرت کادو تهیه کردی یا تو هم مثل آ...ها فقط دست بگیرداری؟"

 

این سوال بنظرم کمی عجیب بود.من توی دور و بریها همیشه دیده ام که خانمها سر وقت و به موقع کادوی عید،روز تولد،سالگرد و روز پدر را تهیه می کنند و همیشه در حسرت گرفتن شاخه گلی هستند.که معمولن هم یا فراموش می شود (البته به دلیل گرفتاری زیاد!!) یا چیزی که در خور و شایسته باشد، پیدا نمی شود!! یا داشتن این انتظار،بی مورد تلقی می گردد!!(چه معنی دارد فقط در یک روز خاص آدم به همسرش کادو بدهد؟)

 

بارها از دوستان شنیده ام ،پس از اینکه بعد از چند سال باز هم مثل خوش باورها ،منتظر وقوع معجزه بوده اند و از آنجایی که حرف مردیکی است!!!اتفاق خاصی رخ نداده ، دچار خشم شده و تصمیم گرفته اند که از سال بعد تلافی کنند.ولی به دلیل اینکه ترک عادت موجب مرض است، بازهم هدیه ای تهیه وسر وقت تقدیم شده است.و باز هم منتظر مانده اند و باز هم تاریخ تکرار شده است...

                                       

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 0:0  توسط کتایون   | 

 

هرکس برای یادآوری  و فراموش  نکردن روشی دارد ، من روی دستم ضربدر می زنم تا هر بار با دیدن آن یادم بیاد که فلان کار را باید انجام بدم.

دو روز قبل ضربدر بزرگی روی مچم زدم که نشان از اهمیت موضوع است واینکه حتمن یادم نرود و هر دفعه که دستم را شسته ام پر رنگش کرده ام و الان چهل و هشت ساعته که دارم فکر می کنم این ضربدر برای چی بوده اصلن؟؟؟

                                

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387ساعت 7:20  توسط کتایون   | 

 

به خاطر می آورم    خاطره ی زیبای آشنایی را

                                 آغاز در کنار تو بودن و تجربه ی احساسی بس متفاوت...

 

به یاد می آورم       فصل دل باختن ، دوران یکی شدن و گذشتن از من و ما شدن را.

 

جاودانه باد آن پیمان مقدس...

 

 

فراموش شدنی نیست

بهترین ساعات عمر من در کنار تو...تویی که آرمان هستی و آرزو.

 

دوستت دارم ....

و گرامی می دارم سالروز تولد تو یگانه ی آسمان محبت را.

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت 6:17  توسط کتایون   | 

 

تلفن منزل به سلامتی از دیروز یک طرفه شده،میگردی و میبینی که آخرین قبض نیومده و بالطبع پرداخت هم نشده .خبردار میشی که تلفن سایر همسایه ها هم غیر از یکی دو مورد قطع شده.(نگفته پیداست که مبلغ اون دو مورد استثنا هم کمتر از بیست هزار تومان است و گرنه امروز پرداخت نکردی فردا یک طرفه است.چه سرعت عملی!!)

 

پا میشی میری مخابرات:

ـ چرا قبض نیومده؟؟

ـ نمی دونم،ما صادر کردیم دادیم پست،برق هم نداریم که کامپیوتر را نگاه کنم.به ما هم اصلن مربوط نیست.برو دفتر خدمات ارتباطی در سطح شهر.

 

به کسی هم مربوط نیست که رطوبت و گرما داره خفه ات میکنه.مشکل خودته .برو یک جای خوش آب و هوا زندگی کن!!

 

در دفتر خدمات ارتباطی تقاضای صدور مجدد قبض رو میکنی.

ـ ما تا ساعت دو بیشتر کار نمی کنیم.

ـ خوب،الان 10.5 است!!!!

ـ بله ولی برق نداریم،برو فردا اول وقت بیا چون پنج شنبه است می مونه واسه شنبه.اگر وصل نشد تماس بگیر پی گیری کنم.  

با کلی مکافات پستچی رو پیدا میکنی

ـ قبض های فلان آپارتمان کو؟

ـ یک پسر جلوی در بود دادم دستش.

حالا این جرجیس از نظر بهره ی هوشی برابر با سس مایونز است،بماند.فکر کرده کاغذ باطله است همه رو ریخته سطل آشغال!!

بالاخره رسیدی خونه،طبق معمول برق نیست.پله ها رو می شمری و دعا میکنی به جان هر چی فروشنده است حالا می خواد شیر و ماست بفروشه میخواد آب و برق!!!

هر آدم عاقلی می دونه که نبود برق مسلمن برابر است با کار نکردن پمپ آب و نداشتن آب.سر ظهر نه آب داری نه برق نه تلفن،گاز هم که نوبتش زمستونه ،هنوز فس فسی میکنه.

 

با اومدن برق متوجه میشی،چون خودت عقلت نمی رسه که صرفه جویی کنی،مسئولین محترم اداره ی برق زحمت حذف یکی دو مورد از وسایل پر مصرف بی استفاده را کشیده اند!!!

چه معنی داره وقتی اجاق گاز هست از ماکرویوو استفاده کنی؟؟؟

چه معنی داره کامپیوتر موقع قطع برق روشن باشه؟؟؟

و از همه بدتر،فریزر،چه بی معنی،آدم تو خونه اش احتکار کنه؟؟؟

 

خدا رو شکرکه همه چی تون به همه چی تون جوره ... و هنوز زنده ای و می تو نی غر بزنی...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 19:19  توسط کتایون   | 

 

کاش یاد می گرفتم

کسانی که مثل من فکر نمی کنند ،الزامن اشتباه نمی کنند.

 

کاش می توانستم

به سایرین فرصت حرف زدن و به خود هم زمانی برای شنیدن بدهم.

 

کاش می آموختم

هیچ کس را قضاوت نکرده ،نظر ندهم ،رای صادر و حکم را اجرا نکنم.

 

کاش می دیدم

بسیاری بدون چشمداشت محبت می کنند.

 

کاش می فهمیدم

دنیا "من" نیست و کمترین  کاری که می توانم انجام دهم،مدارا با سایر "من" هاست.

 

کاش باور می کردم

آرزو فقط رویایی در فرداست.خوشبختی در امروز و همین لحظه است و وقتی که گذشت خاطره است.خاطره ای از حسرت دیروز...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم تیر 1387ساعت 19:27  توسط کتایون   | 

 

طی یک نشست 9 ساعته معلوم شد که:

 

1ـ ازدواج نقطه ی عطفی در زندگی آقایون نیست!!!!!!!  

 ۲ـ من ،همینم!!!!

 

3ـ اگرکسی به طرف مقابلش توجه کند،در واقع به دنبال"امتیازجمع کردن"است!!!!

 

4ـ با علم به ضعف ها ،کوششی در جهت بهبود نداشته باش!!!!


5 ـ مشغله ی شغلی و ذهنی دلیل بسیار موجه ای برای"خردنکردن هویج"است!!!!!!

 

 

پ.ن:جایت بسیار خالی بود،دوست گلم...

 

پ.ن۲ :یکی از دوستان فرمودن :"تو چرا مرد ستیزی؟" لازم  به ذکره که غیر از جمله ی اول که بدون تحریف از طرف یکی از آقایون نقل شده مابقی جملات در مورد بانوان هم صدق میکنه.نتیجه گیری این دوست مصداق این ضرب المثله که چوب روکه برداری...

 

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 12:42  توسط کتایون   | 

 

برگشتم.

از لطف و محبت همه ی دوستانی که در این مدت خبر گرفتند ،متشکرم.

 

هواپیمایی که باهاش برگشتیم،نه به دلیل فرسودگی ونه به هیچ دلیل غیر منطقی دیگر،فقط و فقط به علت بدی هوا،روی ویبره بود.در جاهایی هم آسمان،سرعت گیر داشت و در جاهایی هم سکوی پرتاب و خلبان هم فکر کنم جز گروه نمایش هوایی بود و انواع حرکات آکروباتیک را انجام میداد.یعنی ترکیبی از یک آکروجت و یک دیاپازون.در یک کلام بدترین پروازی که میشه تصور کرد.

 

و ازاون بدتر نحوه ی نشستن بود که عین یک یویو،چندین بار با زمین برخورد کرده و بلند شدیم تا بالاخره پامون به زمین رسید.

 

به محض اینکه اثرات این حرکات موزون از بین برود و خدایی نکرده برق هم داشته باشیم واین بلاد زلزله زده را سر و سامان داده و به زندگی عادی برگردم،از همه ی دوستان خبر می گیرم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم تیر 1387ساعت 21:44  توسط کتایون   | 

 

شبی پسر کوچکمان نزد مادرش که در آشپزخانه در حال پختن شام بود رفت و یک برگ کاغذ را به او داد.همسرم دستهایش را با حوله ای تمیز کرد و نوشته ها را با صدای بلند خواند.پسرمان با خط بچه گانه نوشته بود:

 

صورت حساب

--------------------

ــ کوتاه کردن چمن باغچه                      5 دلار

ــ مرتب کردن اتاق خوابم                       1 دلار

ــ مراقبت از برادر کوچکم                        3 دلار

ــ بیرون بردن سطل زباله                       2 دلار

ــ نمره ریاضی خوبی که امروز گرفتم         6 دلار

-------------------------------------------------------------

 جمع بدهی شما به من:                     17 دلار

 

 

همسرم را دیدم که به چشمان منتظر پسرمان نگاهی کرد چند لحظه خاطراتش را مرور کرد سپس قلم را برداشت و پشت برگه صورت حساب پسرمان این عبارات را نوشت:

 

ــ بابت سختی 9 ماه بارداری که در وجودم رشد کردی                           هیچ

ــ بابت تمام شبهایی که بر بالینت نشستم و برایت دعا کردم                   هیچ

ــ بابت تمام زحماتی که در این چند سال کشیدم تا تو بزرگ شوی             هیچ

ــ بابت غذا نظافت و اسباب بازی هایت                                              هیچ

و اگر تمام اینها را جمع بزنی خواهی دید که هزینه عشق واقعی من به تو "هیچ" است.

 

 

وقتی پسرمان آنچه را که مادرش نوشته بود خواند چشمانش پر از اشک شد و در حالی که به چشمان مادرش نگاه می کرد گفت:مامان....دوستت دارم...

 

آنگاه قلم را برداشت و زیر صورت حساب نوشت:قبلن به طور کامل پرداخت شده!!

 

 

                                                                               (نشان لیاقت عشق )

 

پ.ن:و چه کار زیبایی...سپاس

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 15:38  توسط کتایون   |